اسلایدر

عناوین ویژه
نویسنده : Admin , تاریخ : شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1386 , چاپ , نظر شما

کل نفس ذائقه الموت

عجب دنیای غریبی است...

اندکی از آنچه در ثانیه های بعد انتظار ما را میکشد خبر نداریم و آنچنان با غرور و ابهت قدم بر می داریم انگار که برای همیشه تا ابدیت ابد خواهیم زیست...

دیروز بعد از ظهر بود که عبدالنور اومد پیشم. با همون چهره خندان و شوخ همیشگی. فلاسک چای کنار میز بود. می خواست برای خودش چای بریزه که گفتم اون چای مال دیشبه. فلاسک رو زمین گذاشت و رفت سراغ عکسش که تو ویترین بود. همیشه وقتی می اومد اینجا اول نگاه میکرد که عکسشو هنوز گذاشتم دکور یا نه. اگه می دید نیست می گشت پیداش میکرد و میذاشت تو ویترین و می گفت عکس من نباید از اینجا برداشته بشه. دیروز هم عکسشو برداشت و گذاشت تو ویترین. اومد کنارم نشست و وسایل رو میزم رو زیر و رو کرد. شیشه کوچیک عطر رو که سوغات مکه برام آورده بودن پیدا کرد. گفت این مال من. گفتم باشه واسه خودت. من استفاده نمی کنم. بو کرد و گفت خوبه فردا جمعه است. میزنم به لباسم. گفتم حالا اگه خودت هم نخواستی میتونی بدی فرمانده گردانتون تا کمی مرخصی بیشتری بده بهت. گفت : من دیگه نیازی به مرخصی ندارم. خودم مرخصم. همش یه ماه و اندی از خدمتم بیشتر نمونده.

بلند شد و خدا حافظی کرد و رفت بیرون. تا کنار موتورش رفت و برگشت. شیشه عطر رو داد و گفت بیا. من نمی خوامش. اصرار کردم اما گفت نه به دردم نمیخوره!

ازش گرفتم و اونم رفت.

ساعت ۵/۱۱ شب بود که موبایلم به صدا در اومد. یکی از دوستان پشت خط بود بعد سلام و احوال پرسی گفت از بچه هایی که تصادف کردن خبری نداری؟؟ یک لحظه ضربان قلبم دوبرابر شد.؛

- کدوم تصادف؟

مگه تو خبر نداری؟؟؟

- نه. کی تصادف کرده؟؟

عبدالنور با یکی دیگه مال هرمود!

- عبدالنور کی؟؟؟

عبدالنور سعیدی

- جُنگُی؟؟؟

آره جُنگُی خودمون!!!

-کی این اتفاق افتاده؟؟

 همین نیم ساعت قبل. الانم بردنشون بیمارستان بستک. بیچاره هردو خیلی زخمی شدن...

*****

صبح جمعه است.

ساعت ۸ از خونه میام بیرون. سه چهار نفر رو می بینم که رو جاده دارن میرن به سمت قبله. دوباره یاد تلفن دیشب می افتم. یعنی چی شدن؟؟

رفتم خونه . همه پشت سفره صبحونه ساکت نشستن. منم گوشه ای می نشینم.

- مادر؟؟

بله

از بچه هایی که تصادف کردن خبری ندارین؟؟؟

چرا. هر دو رفتن!

- کجا ؟؟؟

مادر - با گریه!- اون دنیا

- چی؟؟؟؟؟؟؟ فوت شدن؟؟؟؟؟؟

آره

- هر دو؟؟؟

آره

اینبار قلبم میخواست از حرکت بایسته! سرم میخواست مثل بمب منفجر بشه! باور کردنش کار راحتی نبود. اما واقعیتی بود که در انتظار همه ماست...!

یاد روز قبل می افتم که اومد پیشم. چقدر مسخره و شوخی واکنون اینچنین...

با خود می گویم شاید خبر داشت که روز جمعه نمیتونه اون عطر رو به لباسش بزنه. شاید خبر داشت که دیگه نیازی به مرخصی از پادگان نداشت.!

او از پادگان دنیا مرخص شد وکارت پایان خدمت بندگی در این دنیا را گرفت و به لقای فرمانده کل شتافت...

روحش شاد و یادش گرامی

پ.ن : به نوبه خودم این مصیبت بزرگ را به هر دو خانواده داغدار بخصوص خانواده محترم محمد شریف سعیدی و همه بازماندگان و دوستان و آشنایان این جوان ۲۰ ساله تسلیت عرض می کنم و طول عمر همه عزیزان را از خالق رحمن مسئلت می نمایم.